|
علی مهدیزاده برای همیشه هست!
من شاکیم از اینکه هوایت نمی رسد
از اینکه دست بغض به پایت نمی رسد
از اینکه نامه ای که سپردم به دست باد
انگار هیچگاه برایت نمی رسد
تقصیر باد نیست تو از بس مسافری
باد صبا به گرد ردایت نمی رسد
بسکه مطنطنی و رها در میان باد
دست کسی به زلف رهایت نمی رسد
موسای بی خلیفه ازاین شاکیم چرا
نیل دو چشم من به عصایت نمی رسد
دنیا اگرچه پیر و زمینگیر و خسته است
اما بدون تو به نهایت نمی رسد
شهر از نفیر نعره ی اسفند پر شده
اردیبهشت گرم صدایت نمی رسد؟؟
آیا برای بخشش این نسل سوخته
پروانه های دست دعایت نمی رسد؟... [مربع] ...تو می رسی بدون شک این دادخواست هم
حتی به پای میز شکایت نمی رسد...
و اما سلام اینکه انقدر دیر آمدم نه به خاطر همه دلیل هایی که ممکن ست شما فکر کنید است بلکه به سبب نداشتن هیچ دلیلی برای بروز کردن بود و حال هم که مثلا دلیل دارم فقط آمدم که یکی یکی شما را از اول ملاقات کنم و بعد از اعلام خاکساری نسبت به همه تان بگویم که من علی مهدیزاده و من عماد مهدوی راد و من روستایی زاده روی هم جمع شدیم و با همدیگر تشکیل یک من شعری داده ایم که قرار ست از این به بعد تحت عنوان: ع.م.روستا ما را ببینید. |