|
علی مهدیزاده برای همیشه هست!
برای م. عزیزم سرخوشم سرخوش از این شور که در سر دارم
گویی از عشق دوتا بال به پیکر دارم
عشق رویای رسیدن به تن توست که من
سر نمی خواهم از این خواب گران بردارم... البته هنوز ادامه اش را نگفته ام
اما بعد اینکه داداش گل ما بالاخره دست به کار شده تا یه تربچه ی تپل به جامعه ش هدیه کنه اسم این پسر خوجل موجل: سبحان
می خواستم از خدای رحمان بشوی
انگار خدا خواسته "سبحان" بشوی
آنقدر ببوسمت که از آمدنت
بر ورطه ی این جهان پشیمان بشوی...
مانند زین الدین زیدانی تو
شیرین و شلوغکار و شیطانی تو
دنیا همه در سجده به یادت هستند
سبحانک سبحانک ...سبحانی تو... فقط نه دختر دردانه دوستت دارم
که گم که مخفی و دزدانه دوستت دارم!
برای اینکه ندزدند عشق را از من
غریب گونه و دزدانه دوستت دارم
فقط برای نه حالا و چند ساعت بعد
همیشه دختر دیوانه دوستت دارم
به عشق اینکه شبی روبروی آئینه
به موی تو بزنم شانه دوستت دارم
تو مثل قهوه ی تلخی به من نمی گویی
کنار سفره ی صبحانه "دوستت دارم"
عزیز تازه ی شیرین اشتهاآور
شبیه کشمش بیدانه!! دوستت دارم
خرابه های دوچشم تو خیره اند به من
"نشسته ام ته ویرانه - دوستت دارم-"
پنیر تبریزی زبان تو کافی ست
برای مزمزه ی نان دوستت دارم
بی شک حرف جدیدی خواهد بود اگر به یکباره... سلام
فقط به این خاطر که باید بروز می کنم:
به مسعود سعد و حصار نای اش...
زندانی این بند آزادی ندارد
عشق عین ویرانی ست آبادی ندارد
از کوچه ی معشوقه باید بگذرد باد
ورنه شمیم یار هر بادی ندارد
غم را طلب کرده ست هر جویای عشقی
عشق ست و چون دیوانگی شادی ندارد!
حیران و سرگردانم عمری در پی یار "تو"
مانند آهویی که صیادی ندارد
شیرینی این داستان تلخ این ست
این بیستون دیری ست فرهادی ندارد...
از عشق دوری کن که این میراث کهنه
تاب دلی را که به آن دادی ندارد
ضمنن توی بیت چهارم مصراع اول یا "تو " را بخوانید یا "یار"
شهریور ست و رفته شور عشق از سر افتاده این شب ها غرور عشق از سر تنها به یمن بادهای تند پائیز روشن شده در دل تنور عشق از سر حالم شبیه ماهی سرخی ست تنها افتاده در تنگ بلور عشق از سر دریا کنار دستم و من دست بسته دردآور ست آری مرور عشق از سر از دور ها پیداست انگاری دوباره دروازه های شهر دور عشق از سر از سر که بالاتر رود فرقی ندارد یک یا دو انگشت عبور عشق از سر... مرداد ۸۶
عشق با من تازگی بدجور سرسنگین شده ست سایه ی این بی وفا این دور و بر سنگین شده ست در قدم هایش ببین تردید را؛این روزها گام های محکم این رهگذر سنگین شده ست مرگ دارد در تنم می روید و بر شانه ام شاخه های این درخت بی ثمر سنگین شده ست تا سحر از بیستون چیزی نمی ماند، چه سود خواب شیرین تازه هنگام سحر سنگین شده ست باد هو هو می کند از عشق در گوشم ولی گوش های من چنان گوش پدر سنگین شده ست... |