تبليغاتX
اهرام
 

تنهایی را با تو فقط پایانی ست

چون جمع من و کسی به جز تو ما نیست

همراه عزیز اول و آخر من

با داشتن تو هیچکس تنها نیست

*****

تنها نه تو خاطرت مریض دگری ست

هرکس را خواستم عزیز دگری ست

با اینهمه پس نمی کشم پا از عشق

چون لذت عشق با تو چیز دگری ست

******

عمری که به بلبل نفسی می گذرد

صد سال به مرغ قفسی می گذرد

شاید بتوان گذشت از جان اما

از خیر تو آخر چه کسی می گذرد!

******

و این هم رباعی برای پدر معنویم مهدی رحیمی که تازگی ها ازدواج کرده است

از دور شما کاش بدی دور شود

اسباب و اثاث عیشتان جور شود

آنقدر به پای عشقتان پیر شوید

تا چشم حسودهایتان کور شود


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:20
توسط ع.م.روستا موضوع: |

سلام

این روزها پرشده از وزیرهای پیشنهادی و رای های اعتماد

پر از سر و صدای تلویزیون ملی "مثل نفت ملی مثل خیلی چیزهای ملی دیگر..." از دست آوردهای دولت های!! اخیر و البته خیانت های دولت های قبل

از اعتراف هايي كه از روي كاغذ تايپ شده و روبه دوربين خوانده مي شود

من هم جا نمانده ام...

و توی همه این احوال من خوشحالم

آری شادم چون تکلیفم را می دانم

بهرحال این پستم را برای میثم مبین بروز کرده ام

عزیز بزرگواری که چهارسال پیش با او تا اول اتوبان قم-تهران پیاده میرفتیم و هی حرف می زدیم بدون اینکه بدانیم امروز همه حرف هایمان را...

شهریور ماه عجیبی ست میثم مبین دنیا می آید و امام موسی صدر...

نهم شهریور سالروز ربوده شدن امام موسی صدر (سلم الله تعالی) است و این چهارپاره ی شکسته بسته حاصلی ست از توسل من...



زنداني اتاق صدو سيزده نوشت :

" من اعتراف مي كنم او را نديده ام

من اعتراف مي كنم اين مرد پاك را

جز در خيال و قصه و رويا نديده ام

اصلا كسي وجود ندارد به نام او

اصلا (امام موسي صدري) نبوده است

انكار ناشيانه تاريخ سخت نيست!!

آري، "تبوك" و "خيبر" و "بدري" نبوده است

مانند او وجود ندارد بدون شك

آخر چگونه مي شود اينگونه مرد بود

هم مرهمي براي جراحات دوستان

هم با سپاه دشمن خود در نبرد بود

آخر چه جذبه داشت صداي مطنطنش

آخر چه بود در پس لبخند او نهان

درياي بي كرانه ی سرخ سخن، لبش

در چشم هاش جا شده بود ابر و آسمان

اصلا عجيب نيست كه يك ملت ضعيف

زير پناه بال و پرت عاشقت شود

اما چگونه مي شود اينقدر خوب بود...؟؟

آنقدر كه شكنجه گرت عاشقت شود...

هر شير سركشي كه به ديدار او رسيد

چون صيد در مقابل او رام رام بود

حتي اگر به مذهب من شك كنيد باز

من حاضرم قسم بخورم او امام بود..."

******

لازم به گفتن ست كه اين شعر تازه را

با چشم هاي قرمز و گريان نگفته ام

باور كنيد آنچه كه در فوق آمده

زير شكنجه هاي فراوان نگفته ام...


+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 0:35
توسط ع.م.روستا موضوع: |
 

بی مقدمه می آییم

بی مقدمه می رویم

مثل شعر

مثل عشق

و مثل زندگی

حتما خیلی ها فکر می کنند می خواهم سپید بنویسم اما نه! مرا با سفیدگویی کاری نیست فعلا البته

نه اینکه بدم بیاید یا کوچکش بدانم نه نقل این حرف ها نیست فقط سپید دنیای مرا پر نمی کند هوای

 زندگی من آنقدر سنگین هست که مجالی برای پرواز در بی وزنی ها را به من ندهد

چند وقتی ست که تک بیت هایی را در گوشی ام ذخیره کرده ام مثل این:

هرقدر اهل مصلحت خاکستری هستند

منصور ها از رنگ بازی ها بری هستند...

یا حتی چندتا رباعی هم داردم این روزها که شاید قوی نباشد اما بهتر از بی کاری بوده برایم:

تنهایی را با تو فقط پایانی ست

چون جمع من و کسی به جز تو ما نیست

همراه عزیز اول و آخر من

با داشتن تو هیچ کس تنها نیست

یا

ماهی تو ستاره ها گل شب بویند

شب ها همه طره ای از آن گیسویند

با یاد تو می ایستم اینجا به نماز

هروقت که عاشقان اذان می گویند

یا

یک روز طلوع میکند خورشیدش

می آید اگرچه من نخواهم دیدش

آن روز قبولی چه آدم هایی

رد می شود از مقابل تاییدش...

و باز هم بودند اما مجال زیاده گویی نمی بینم

مطلبی از من در سایت موج چهارم با نام عماد مهدوی راد


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 21:33
توسط ع.م.روستا موضوع: |
 

در یک مسیر می بردم گرچه پا دوتاست

یک چهره دیده می شود و چشم ها دوتاست

از روز خلقت پدر و مادرانمان

یک سیب سرخ فاصله بین ما دوتاست

بوی تو و بهشت...!؟مگر فرق میکنند؟

یعنی بهشت ما و بهشت شما دوتاست؟؟

مثل کبوتر حرمی در مقابلت

یک بام نیست بیشتر اما هوا دوتاست

نیمی گرفته نیم رها میکند / دلت

مانند قطب جاذب آهن ربا دوتاست

درهم شکسته می شود آری به یک نسیم

وقتی درون یک کشتی ناخدا دوتاست...

چون اینچنین تویی بت چین در می آورم

کفر ردیف و قافیه را با خدا...


+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:48
توسط ع.م.روستا موضوع: |

 

مرا بگیر در آغوش  ، باز کن بغلت را

 

 

به من بگو همه  ی حرف های تنگ دلت را

 

 

مرا بگیر و بسوزان و دود کن به همان شکل

 

 

که بی مضایقه سیگار های مشتعلت را

 

 

ببند لبهایت را، زیاد ارزان مفروش

 

 

به نیش اینهمه زنبور  کندوی عسلت را

 

 

تن تو " تیر "، لب تو " زحل "، نگاه تو " زهره "

 

 

که کوچک ست " زمین " کهکشان بی بدلت را!

 

 

به جز غمی که پُری حلقه حلقه از نفسش؛ کیست؟؟

 

 

که مشتری بشود حلقه حلقه ی زحلت را…

 

 

تو کوه سرد  دماوندی و همیشه پر از بغض

 

 

 

خدا نیاورد آن روز را که تو گسلت را…

 


+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:12
توسط ع.م.روستا موضوع: |