تبليغاتX
اهرام
 

بی مقدمه می آییم

بی مقدمه می رویم

مثل شعر

مثل عشق

و مثل زندگی

حتما خیلی ها فکر می کنند می خواهم سپید بنویسم اما نه! مرا با سفیدگویی کاری نیست فعلا البته

نه اینکه بدم بیاید یا کوچکش بدانم نه نقل این حرف ها نیست فقط سپید دنیای مرا پر نمی کند هوای

 زندگی من آنقدر سنگین هست که مجالی برای پرواز در بی وزنی ها را به من ندهد

چند وقتی ست که تک بیت هایی را در گوشی ام ذخیره کرده ام مثل این:

هرقدر اهل مصلحت خاکستری هستند

منصور ها از رنگ بازی ها بری هستند...

یا حتی چندتا رباعی هم داردم این روزها که شاید قوی نباشد اما بهتر از بی کاری بوده برایم:

تنهایی را با تو فقط پایانی ست

چون جمع من و کسی به جز تو ما نیست

همراه عزیز اول و آخر من

با داشتن تو هیچ کس تنها نیست

یا

ماهی تو ستاره ها گل شب بویند

شب ها همه طره ای از آن گیسویند

با یاد تو می ایستم اینجا به نماز

هروقت که عاشقان اذان می گویند

یا

یک روز طلوع میکند خورشیدش

می آید اگرچه من نخواهم دیدش

آن روز قبولی چه آدم هایی

رد می شود از مقابل تاییدش...

و باز هم بودند اما مجال زیاده گویی نمی بینم

مطلبی از من در سایت موج چهارم با نام عماد مهدوی راد


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 21:33
توسط ع.م.روستا موضوع: |
 

در یک مسیر می بردم گرچه پا دوتاست

یک چهره دیده می شود و چشم ها دوتاست

از روز خلقت پدر و مادرانمان

یک سیب سرخ فاصله بین ما دوتاست

بوی تو و بهشت...!؟مگر فرق میکنند؟

یعنی بهشت ما و بهشت شما دوتاست؟؟

مثل کبوتر حرمی در مقابلت

یک بام نیست بیشتر اما هوا دوتاست

نیمی گرفته نیم رها میکند / دلت

مانند قطب جاذب آهن ربا دوتاست

درهم شکسته می شود آری به یک نسیم

وقتی درون یک کشتی ناخدا دوتاست...

چون اینچنین تویی بت چین در می آورم

کفر ردیف و قافیه را با خدا...


+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:48
توسط ع.م.روستا موضوع: |

 

مرا بگیر در آغوش  ، باز کن بغلت را

 

 

به من بگو همه  ی حرف های تنگ دلت را

 

 

مرا بگیر و بسوزان و دود کن به همان شکل

 

 

که بی مضایقه سیگار های مشتعلت را

 

 

ببند لبهایت را، زیاد ارزان مفروش

 

 

به نیش اینهمه زنبور  کندوی عسلت را

 

 

تن تو " تیر "، لب تو " زحل "، نگاه تو " زهره "

 

 

که کوچک ست " زمین " کهکشان بی بدلت را!

 

 

به جز غمی که پُری حلقه حلقه از نفسش؛ کیست؟؟

 

 

که مشتری بشود حلقه حلقه ی زحلت را…

 

 

تو کوه سرد  دماوندی و همیشه پر از بغض

 

 

 

خدا نیاورد آن روز را که تو گسلت را…

 


+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:12
توسط ع.م.روستا موضوع: |
 

شاید آپ تو دیت شدن این خوبی را داشته باشد که من بعدا این غزلم را تمام کنم...

البته فقط شاید!

 

و اسم عشق همینی که بر زبان افتاد

چقدر حاشیه در متن داستان افتاد

چه کوه ها که فرو ریخت زیر سنگینیش

چه لرزه ها که بر اندام آسمان افتاد...

رسید " اطلبوا العشق ولو بسین " پس از آن

چقدر " چین " ها بالای ابروان افتاد

همینکه حرف هبوط از بهشت پیش آمد

در آدمی هوس گندم از دهان افتاد...

 

 

خوشحالم که هستم...


+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:33
توسط ع.م.روستا موضوع: |

 

آدمی آه دمی هست و دمی دیگر نیست

 

نفسی می رسد اکنون و کمی دیگر نیست

 

زندگی آتش طور است که از ما دور است

 

می رسد وقتی در یک قدمی دیگر نیست

 

مثل ارگم که پس از خواب هزاران ساله

 

چشم وا کرده و فهمیده بمی دیگر نیست...

 

"یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم!!!"

 

در این خانه چو مرگ ست غمی دیگر نیست

...

کاش ای مرگ در آغوش بگیری من را

 

که مرا غیر ضریحت حرمی دیگر نیست

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 19:9
توسط ع.م.روستا موضوع: |