تبليغاتX
اهرام

 

 

شنبه هفدهم دی 1390
و اذا السماء کشطت
 

در  مانده ام ای بزرگ! "یاری" بفرست

پائیز دراز شد بهاری بفرست

آویختم از هرچه خودم را بگسست

با دست خودت طناب داری بفرست...

 

شاید بیست و هفت روز دیگر یا کمتر مانده است...
دعایم کنید

 

 

دوشنبه سی و یکم مرداد 1390
انشالله قذافي سقوط كرده است

این هم از عجایب روزگار ست که شعری که چند وقتی بیشتر نیست گفته ای و می خواهی روزهای اول شهریور و در ایام به اسارت گرفته شدن امامت "سید موسی صدر"، در وبلاگ بگذاری را مجبور می شوی تنها یک روز زودتر روزآمد کنی چون خبر بزرگی شنیده ای و باید آن را به بقیه دوستانت بگویی

قذافی کثیف شکست

الحمدلله الذی جعل اعدائنا من الحمقا

خدایا شکر

الله اکبر

 

تقدیم به حماسه امام موسی صدر و جنبش مقاومت اسلامی و به امید پیروزی نزدیک همگی شان...

 

شبیه صخره که با جذر  و مد نمی شکند

به یک تلنگر انگشت سد نمی شکند

دلی که دامنه اش کوه ها ست وقتی که

غم از چهار طرف می وزد نمی شکند

جنون بید ببین در مقابل توفان

بدون واهمه می ایستد نمی شکند

کسی که در دل زندان نشسته دنیا نیز

به سینه اش بزند دست رد نمی شکند

قسم به (عشق) که پیمان (مرگ) و (آزادی)

هزار سال اگر بگذرد نمی شکند


پي نوشت:

اي كه دستنت مي رسد كاري بكن...

مسئولين محترم  عاجزانه از شما تقاضا دارم كه در اين ايام مبارك ماه رمضان و ليالي قدر و با توجه به شرايط مساعد پيش آمده دركشور  ليبي پرونده ربوده شدن امام موسي صدر را  كه انشالله هنوز برايتان مفتوح ست پيگيري نمائيد.

پي نوشت دو: درد اينجاست كه حتي سايتهاي خبري خودمان در گيرو دار اخبار مثلا لحظه به لحظه شان از ليبي هنوز " لااقل يك ساعت است دارم وبگردي ميكنم" درخواستي درباره نجات امام موسي صدر منتشر نكرده اند

 

 

یکشنبه شانزدهم مرداد 1390
من برای خیلی از افراد سودی داشتم

 

نه اینکه دل زده باشم از عشق و آدمها
نه اینکه فکر کنم بیشتر شده غم ها
ولی به رابطه هایم عجیب مشکوکم...

می خواستم این پست را به  میم. ز هدیه کنم

شعری هم بود:

هرقدر دل داده آن اندازه مشکل داده است

آنکه مشکل داده ست حتما قدر آن دل داده است

...

خب! نشد دیگر...

اما بعد از آن عاشقانه ای که قبل ترش گفته بودم را دست مایه پست جدیدم دانستم:

وقتی که نیستی گلم افسرده می شوم

قلبم نمی زند جسدی مرده میشوم
....

اما این نیز " پست " نبود دیگر

و حالا فکر میکنم بایست چند تا حرف نامربوط بزنم و خستگی پنج سال وبلاگ داری را بتکانم
توی بی ربطی این حرف ها

۱.خدایت بیامرزد فرج
حتی همین دو شب پیش هم که با علی توی آن اتاقک گرم و بدنور نگهبانی حرف میزدیم نزدیک بود بغض کنم و...

۲.شک ندارم اشکم در مشکم ست " یا لااقل بوده " اما نمی دانم چرا این روزها راحت گریه نمی کنم
" یکی اش همین مورد فوت مهدی پرویز..."

۳.به سلامتی همه تان کلینیکی راه انداخته ایم برای مددکاری و راستش خودمان هم نمی دانیم این کار ارزش ریسکش را دارد یا نه اما توکلمان به خداست..." ما یعنی من و مینا"

۴.باز هم به سلامتی همه تان از شر دو تا هیولا " نه از نوع افلاطونی اش" راحت شدم
" دانشگاه و سربازی/ یکی بعد دیگری"

۵.طولانی شد. ببخشید. بعدا شعری می شوم...

۶.به عادت معهود پرحرفی/بعد از نوشته ام: کتاب زمانی که یک اثر هنری بودم از اریک امانوئل اشمیت را بخوانید شک ندارم همه تان یاد مرشد و مارگاریتا خواهید افتاد "یا افتاده اید"

 

 

شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390
مطمئن بودم
 

مجتبی جان سلام

شاید فرج اله را یادت نیاید

همان آدم روانشادی که عشقش بالا رفتن  بود از داربست هیئت.

همانی که لااقل من هیچ وقت جدی اش نگرفتم

همانی که بین همه بر و بچه های دیگر گروه که روزی باهم کافی کولا را یک نفس سر می کشیدید هیچ وقت رفیق شیشت نبود اما همان یک باری که به او سپردی برای تمرین خبرت کند بدون اینکه اصراری توی حرفهایت دیده باشد ساعت چهار روز شنبه تمرین عصر یکشنبه را به تو خبر داد.

شاید خنده دار باشد برایت مجتبی

اما داغ دیده ها به ترک دیوار هم گریه می کنند

فرج هم رفت

بین اینهه ادم هایی که این چند وقت از دستشان داده ام دلم برای کشتی گیر بامعرفت گروه تنگ می شود

مجتبی جان اینها را نوشتم که بگویم گریه چیز قشنگی ست

و من دیشبی برای خو دم و فرج و پدرت گریه کردم

 

در ناله کرد و باز شد از سمت روبرو

در های بغض باز شد و اشک های او

 هی چکه چکه ریخت به روی زمین و خاک

از آن گرفت تا ابد الادهذ آبرو

در ناله کرد و چاه پر از ضجه خشک شد

از اشک های مرد زمانی که شستشو دادند جسم یک تن پهلو شکسته را

آری غمی که حمله کند از چهارسو

دیگر تب مقابله را می نشاند و

در زانوان گریه سری می رود فرو

این غم هزار سال اگر هم که بگذرد

تصویر تازه ای ست که مانده ست موبه مو

" سالی نرفته است که رفته ست و رفته است

از یاد شهر قصه ی چوپان راستگو

 

 

 

چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390
من یک آدم حاجت گرفته می شناسم
 

به حضرت بی بی زبیده خاتون

مهتاب روشن کرده است این جاده را امشب

این جاده ی سبز به خاک افتاده را امشب

بسکه هوای این حرم خوب ست معلوم ست

گسترده پیغمبر در آن سجاده را امشب

خدایا بقیه اش چه بود؟؟؟؟

 

 

 

یکشنبه هشتم اسفند 1389
ای دوست تولدت مبارک باشد
صبر کن

 

 

دوشنبه بیستم دی 1389
رنگین کمان روسری ات را عقب بکش!!
 

۱. هدیه ای ست زود هنگام به سبب تولد بانو

۲. آذر نبودم که نبودم "هرطور میخواهید بخوانید"

 

 

هم مثل دِشنه تیزی  وانگشت می بُری

هم تشنه ای و از عطش زندگی پُری

ای کاش می شد از وسط سنگلاخ شعر

پیدا کنم به سمت تو راه میان بُری:

بردار سدّ روسری ات* را دقیقه ای

تا بشنوم از این "اَرَسِ اصل" شُرشُری

رنگین کمانِ فاصله یِ پیرهن چرا؟؟

بانوی چشم قهوه ایِ گونه آجری!

گیسوی تو شبیه زغال گداخته ست

بر روی آن نمی شود انداخت چادری...

 

*. سنجاق سر به مو زد و این سدّ ِسُست را

بیهوده در برابر این آبشار بست    "مهدی رحیمی"

این سطر را همین امروز که شنبه است اضافه کردم و با آن انتخاب مهدی عزیز را به عنوان شاعر ماه سایت شعر فارسی زبانان تبریک میگویم.

 پس از غزل: فکر کنم باید کارهای مقفا را تمرین کنم و از ردیف بازی هایم دست بردارم

 

بعدا نوشت:

از هرچه آدم دروغگوی به ظاهر زیبابین متنفرم

دلم به درد آمد وقتی دیدم چشم بادامی های افغان را تمسخر میکنند

وقتی کره ای های چشم بادامی را به ریشخند میگیرند

وقتی...           همه فقط ادعا میکنند همه